براي جستجو کافيست کل يا قسمتي از عبارت مورد نظر خود را وارد نماييد و بروي دکمه جستجو کليک کنيد
زيرباران بيا قدم بزنيم
حرف نشنيده اي بهم بزنيم
نو بگوييم و نو بينديشيم
عادت كهنه را بهم بزنيم
وزباران كمي بياموزيم
كه بباريم و حرف كم بزنيم
كم بباريم اگر،ولي همه جا
عالمي را به چهره نم بزنيم
چتر را باز كنيم و خيس شويم
لحظه اي پشت پا به غم بزنيم
سخن از عشق خود بخود زيباست
سخن عاشقانه اي بهم بزنيم
قلم زندگي به دست دل است
زندگي را بيا رقم بزنيم
سالكم قطر ه ها در انتظار تواند
زير باران بيا قدم بزنيم
(مجتبي كاشاني)
لطفا اینجا را هم بخوانید
برچسبها : باران - زندگی
0
شب فرو مي افتاد
به درون آمدم و پنجره ها را بستم
باد با شاخه در آويخته بود
من در اين خان ي تنها تنها
غم عالم بدلم ريخته بود
ناگهان حس كردم
كه كسي
آنجا بيرون باغ
در پس پنجره ام مي گريد.....
صبحگاهان
شبنم
مي چكيد از گل سيب......
--------
هوشنگ ابتهاج
برچسبها : هوشنگ ابتهاج
1
روزي ما دوباره كبوترهايمان را پيدا خواهيم كرد
و مهرباني دست زيبايي را خواهد گرفت
روزي كه كمترين سرود
بوسه است
و هر انسان
براي هر انسان
برادري است
روزي كه ديگر درهاي خانه ها را نمي بندند
قفل افسانه اي است
وفلب
براي زندگي بس است
******
روزي كه معناي هر سخن دوست داشتن است
تا تو بخاطر آخرين حرف دنبال سخن نگردي
روزي كه آهنگ هر حرف ،زندگي است
تا من بخاطر آخرين شعر،رنج جستجوي قافيه نبرم
روزي كه هر حرف ترانه اي است
تا كمترين سرود بوسه باشد
******
روزي كه تو بيايي ،براي هميشه بيايي
و مهرباني با زيبايي يكسان شود
روزي كه ما دوباره براي كبوتر هايمان دانه بريزيم.....
******
و من انروز را انتظار مي كشم
حتي روزي
كه ديگر نباشم .....
(احمد شاملو)
برچسبها : احمد - شاملو
0
قطره اي از درياي كلام مولانا:
بسم الله نام خداوندي است كه او را جلال بي زوال است و جمال بر كمال.
جلال او آتش عالم سوز است و جمال او نور جهان افروز !
اين غارت دل مريدان و آن آسايش جان واصلان!
عارف به جلال او نگرد،بنالد!
محب به جمال او نگرد،بنازد!
بيچاره آنكه نه نام او شنود نه از جمال او خبردارد نه از جلال او اثر بيند.
و اين هم آخرين غزل مولانا:
روسربنه به بالين تنها مرا رهاكن
ترك من خراب شب گرد مبتلا كن
ماييم و موج سودا،شب تا به روز تنها
خواهي بيا ببخشا،خواهي برو جفا كن
از من گريز تا تو،هم در بلا نيفتي
بگزين ره سلامت ترك ره بلا كن
ماييم و آب ديده،در كنج غم خزيده
برآب ديده ما ،صد جاي آسيا كن
خيره كشي است مارا دارد دلي چو خارا
بكشد كسش نگويد تدبير خونبها كن
بر شاه خوبرويان واجب وفا نباشد
اي زرد روي عاشق تو صبر كن وفا كن
درديست غير مردن كان را دوا نباشد
پس من چگونه گويم كان درد را دوا كن
در خواب دوش پيري در كوي عشق ديدم
با دست اشارتم كردكه عزم سوي ما كن.
مطالب مرتبط :
مولانا
برچسبها : مولانا - عارف - آخرین غزل - جمال - واصلان - جلال - محب - مریدان
0
زنگ ورزش بود و هوا سرد و برفی ،و بهمین علت بچه ها توی کلاس برای برنامه های فوتبال زمستانی برنامه ریزی می کردند .معلم از این موقعیت استفاده کرد و تیمهامشخص شدند و بعد نوبت به انتخاب کاپیتان ها رسید .
یکی ،دو نفر کاندید شدندو رفتند پای تخته .صادق روی صندلیش کمی جابجا شد داشت فکر می کرد اگر سوزن توی پایش نرفته بود او هم می توانست کاندید شود و می دانست که بچه ها دوستش دارند.اطمینان داشت در صورت کاند ید شدن حتما رای می اورد ولی به گچ پایش که نگاه کرد دانست که حالا حالاها نمی تواند فوتبال بازی کند .توی حال و هوای خودش بود که دوستش دستش را بالا گرفت و از معلم پرسید آقا صادق هم می تونه کاندید بشه؟معلم جواب داد بله او می تواند از روی نیمکت ذخیره ها تیمش را کنترل کند .گاهی وقتها انها که توپ دستشان نیست بهتر فوتبال بازی میکنند! لبخندی حاکی از رضایت چهره صادق را پوشاند. سرش را بالا گرفت ،نگاهش با نگاه معلم تلاقی کرد زیر چشمی بچه را نگاه کرد . دوستش گفت اسم صادق را هم به کاندیداها اضافه کنید .معلم اسمش را نوشت و صادق با عصا به کنا ر تخته رفت و کنار کاندیدا ها ایستاد.
بچه ها رای مخفی داده بودند کاندید اولی 16تا رای آورده بود دومی 19 تا و صادق 25 تا کل کلاسشان 26 نفر بود و صادق فکر میکرد که خوب شد بخودش رای نداد .....
برچسبها : کاپیتان
2
یک روز صبح، چنگیزخان مغول و درباریانش برای شکار بیرون رفتند. همراهانش تیرو کمانشان را برداشتند و چنگیزخان شاهین محبوبش را روی ساعدش نشاند. شاهین از هر پیکانی دقیق تر و بهتر بود، چرا که می توانست در آسمان بالا برود و آنچه را ببیند که انسان نمیدید. اما با وجود تمام شور و هیجان گروه، شکاری نکردند. چنگیزخان مایوس به اردو برگشت، اما برای آنکه ناکامی اش باعث تضعیف روحیه ی همراهانش نشود، از گروه جدا شد و تصمیم گرفت تنها قدم بزند. بیشتر از حد در جنگل مانده بودند و نزدیک بود خان از خستگی و تشنگی از پا در بیاید. گرمای تابستان تمام جویبارها را خشکانده بود و آبی پیدا نمی کرد، تا اینکه – معجزه! – رگه ی آبی دید که از روی سنگی جلویش جاری بود. خان شاهین را از روی بازویش بر زمین گذاشت و جام نقره ی کوچکش را که همیشه همراهش بود، برداشت. پرشدن جام مدت زیادی طول کشید، اما وقتی می خواست آن را به لبش نزدیک کند، شاهین بال زد و جام را از دست او بیرون انداخت. چنگیز خان خشمگین شد، اما شاهین حیوان محبوبش بود، شاید او هم تشنه اش بود. جام را برداشت، خاک را از آن زدود و دوباره پرش کرد. اما جام تا نیمه پر نشده بود که شاهین دوباره آن را پرت کرد و آبش را بیرون ریخت. چنگیزخان حیوانش را دوست داشت، اما می دانست نباید بگذارد کسی به هیچ شکلی به او بی احترامی کند، چرا که اگر کسی از دور این صحنه را می دید، بعد به سربازانش می گفت که فاتح کبیر نمی تواند یک پرنده ی ساده را مهار کند. این بار شمشیر از غلاف بیرون کشید، جام را برداشت و شروع کرد به پر کردن آن. یک چشمش را به آب دوخته بود و دیگری را به شاهین. همین که جام پر شد و می خواست آن را بنوشد، شاهین دوباره بال زد و به طرف او حمله آورد. چنگیزخان با یک ضربهی دقیق سینهی شاهین را شکافت. جریان آب خشک شده بود. چنگیزخان که مصمم بود به هر شکلی آب را بنوشد، از صخره بالا رفت تا سرچشمه را پیدا کند. اما در کمال تعجب متوجه شد که آن بالا برکهی آب کوچکی است و وسط آن، یکی از سمی ترین مارهای منطقه مرده است. اگر از آب خورده بود، دیگر در میان زندگان نبود. خان شاهین مردهاش را در آغوش گرفت و به اردوگاه برگشت. دستور داد مجسمهی زرینی از این پرنده بسازند و روی یکی از بال هایش حک کنند : یک دوست ، حتی وقتی کاری می کند که دوست ندارید ، هنوز دوست شماست و بر بال دیگرش نوشتند : هر عمل از روی خشم ، محکوم به شکست است.
برچسبها : دوست
2
خاكستر تو را
باد سحرگهان هرجا كه برد
مردي زخاك روييد....
برچسبها : حلاج
2
22ديماه سال 84بود كه خواهر ما را تنها گذاشت وبچه هايش را تنها تر.4سال از ان زمان ميگذرد و من هنوز به مهربانيهايش فكر ميكنم كه تما مي نداشت .به خوبيهايش فكر ميكنم كه شمردني نبود به صميميتش فكر ميكنم كه صميميت باران داشت و به سخاوتش كه دريايي بود و به شفقتش كه بسان خورشيد بود و به همه مي تابيد..و در تنهايي به غربت خويش مي گريم .و ياد مهر بانيهايش را گرامي ميدارم .... يكي از خواهر زاده ها كه قلم رواني داردسوگنامه كوتاهي برايش نوشته بود كه عين متن را اينجا مي اورم : سلام مؤمن ...سلام امروز از صبح دلم هوایت ر اکرده نمی دانم شاید خوابت را دیده بودم باز شاید هم به خاطر این است که به سالگرد روز رفتنت نزدیک می شویم..... دلم هی بی قرار می شود خاله سودابه یادت هست ؟ وقتی تصمیم گرفتی برای همیشه ما را تنها بگذاری برف می بارید. سال ۸۴ با بارش اولین برف تو رفتی اولین برفی بود که از باریدنش خوشحال نشدیم و بچه ها برای تعطیلی مدارس جیغ و داد راه نینداختند تو را زیر بارش آرام برف به خاک سپردیم . هوا سرد بود و این تلخی و غم رفتنت را چندین برابر می کرد.تو که رفتی چیزی از مهربانی دنیا کم شد و زندگی ما بدون مهربانترین خاله ی دنیا غریب شد امروز از صبح بیقرار توام باز انگار خواب تو را دیده ام
برچسبها : خواهر - خاله - خاله سودابه
1
من اين حروف نوشتم چنانكه غير نداند
تو هم زروي كرامت چنان بخوان كه تو داني
حافظ
برچسبها : کرامت
0
رونده رفت ندانم رسيد يا نرسيد
بر اين قياس كه آينده دير مي آيد
برچسبها : سعدی
0
مرگ را دانم ولي تا كوي دوست
راهي ار نزديكتر داري بگو!
برچسبها : دوست
0

لا يوم كيومك يا ابا عبدالله
هيچ روزي مثل روز تو (عاشورا)نيست يا حسين
اينجا دهه اول محرم روضه است قدم بر چشم !
برچسبها : یاحسین
0
حكايت از آنجا شروع شد كه يك سوزن كمين كرده بود توي فرش و منتظر بود كه يكي بيايدو پايش را روي ان بگذارد ،كه ان يكي صادق شد و رفت توي پاي صادق .دو سه هفته رنجمان داد و عاقبت او را به اطاق عمل برد .اما همه چيز الحمدالله خوب است و بخير گذشته است.
صادق آرام خوابيده است،قبل از هز چيز از خدا متشكرم و از همه كساني كه كمك كردند اين حادثه تمام شود از مادر صادق كه زياد كمك كرد و به همه كمك مي كند،از سجاد كه قوت قلبي بود براي برادرش ،از خود صادق كه پسر اقايي بود،صبور ،شريف و ساكت ....گاهي چپ،چپ،به پدر نگاه مي كردكه انهم اشكالي نداشت!و شرايطش را درك مي كردم.به او گفتم كه در اين چند روز او سلطان است و من خدمتكار.و جالب است كه او از سلطاني چيزي كم نگذاشت و من از خدمتگزاري!.
از خدا متشكرم بخاطر همه چيز .بخاطر سوزن پاي صادق كه تلنگري بود كه پايم را از گليمم بيشتر دراز نكنم و از در امدن سوزن و راحت شدنش و از اينكه در تمام مراحل حضورش را حس كردم و رحمان و رحيم بودنش را .
در پايان آرزو ميكنم پاي هيچكدامتان به بيمارستان باز نشود .انتظار پشت در اطاق عمل خيلي سخت است از آن سختي هايي كه هيچ وقت از خاطر ادم زدوده نمي شود.شب بعد از عمل شب سختي است بخصوص كه طرف سني هم نداشته باشد.
از شما هم متشكرم كه به درد دلم گوش داديد پايدار و برقرار باشيد
برچسبها : حکایت
1
چشم انتظاري..... روزهاي سرد زمستان در پيش است با ويژگيهاي خاص خودش .نميدانم چه مي شود كه زمستان مرا بياد خيلي جيزها مي اندازد.بياد كارتن خوابها كه شايد زمستان بعدي نباشند....بياد چكه كردن آب سقف خانه ها واينكه شايد زمستان بعدي را ساكنان ان خانه نبينند.....بياد سر فرو بردن گنجشكها زير بال و پرشان واينكه شايد كه در پايان زمستان نباشند كه بهار را صدا كنند..... بياد يك چيز ديگر هم مي افتم و آن خانه سالمندان است كه آمدن فرزندي آنرا گرم نميكند...مقاله اي را يادداشت كرده ام كه در اين خصوص نوشته شده است واز زبان مادري است كه براي فرزندش سخن مي گويد متاسفانه ننوشته ام كه از كيست وشما آنرا با نام نميدانم از كيست بخوانيد. اندكي دوست بدارولي طولاني... مرا نگاه كن ،همانطور كه در كودكي عاشقانه تو را مي نگريستم.به چشمهاي غبارآْلوده ام بنگر ،صداي لرزانم را بشنو ،به خميدگيم توجه كن ،به اصرار ورزيدنم براي آمدنت گوش بسپار.من همان زن زيبايي هستم كه در كودكي تو را از خاك آلودگي نجات دادم.پاهايت رابه دقت مي شستم و چشمانت را به دور شدن هرگز عادت ندادم.من دستهاي مهربان تو را مي خواهم،مرا بياد داري؟ نگاه هاي مضطرب مرا مي شناسي؟در هنگام دويدنت؟قلبم را كه تند تند ميطپيد بخاطر داري؟ديرگاهي است كه تنهايم ،و چشم بدر و منتظر.كودكم بديدارم بيا من هميشه در لحظه شماري بسر مي برم. نگرانيم اين است كه شايد فردا صبحگاهي دير باشدبراي ديدار ما...! مرا اندكي دوست بدارولي طولاني...! فرزندم،شايد از ياد برده اي مرا كجا گذاشته اي؟اينجا ارامشگاه سالمندان است....! نميدانم فردا چگونه روزي است،ولي اميدوارم فرصتي باشد تا تورا دوباره به سينه بفشارم .....
برچسبها : چشم - چشم انتظاری.... - زمستان - فرزندش - اندکی دوست بدار - چشمهای غبارآلود
0
دهان به طرف كلبه اي كه روح نشانش داده بود،رفت و نيزه را پيدا كرد. علاوه برآن ،درون كلبه چند ماه زيبا ديدكه با درخششي خيره كننده ،نور افشاني مي كردند.در آن زمان هنوز ماه در آسمان نمي درخشيد. (دهان)با خود فكر كرديكي از ماه ها را برداشت،از ارواح آب ها تشكر كردو به چابكي يك مار ماهي به سوي سطح آب شنا كرد.هنگامي كه به سطح مرداب رسيد ،شب شده بودو همه جا تاريك،ناگهان (دهان)مشاهده كردكه هديه اش فوق العاده مي درخشد و از خود نور طلايي منعكس مي كندو راه را به دهان نشان مي دهد.دهان از خوشحالي در پوست خود نمي گنجيد،زيرا او حالا قشنگترين شي دنيا را در اختيار داشت.فرداي آن روز او نيزه را به بازو پس دادو با تمسخر به او يادآور شد: -اگر فكر مي كردي كه ديگر هرگز مرا نخواهي ديد،سخت در اشتباه بودي.مي بيني كه من زنده و سر حالم و امانتت را به تو برگرداندم.امشب هديه ام را به تو نشان خواهم داد تا با ديدنش عقل از سرت بپرد! آن شب هنگامي كه همه براي شب نشيني شبانه دور هم حلقه زده بودند.دهان با افتخار ماه خود را به همه نشان دادو سپس آن را روي پايه اي در وسط حلقه گذاشت .ماه نور طلايي اش را به همه جا پراكندو محيط را براي محفل شبانه روشن كرد.مردم وقتي اين منظره را ديدند،دست از گفت و گو كشيدندو به اين هديه ارزشمند خيره شدند.ناگهان (بازو)از وسط جمعيت بيرون آمد و خواست ماه را بردارد.ماه ترسيد و روي بام يك كلبه نشست.(دهان)فرياد زد: -هديه ام را به حال خود بگذار،و الا پشيمان مي شوي! اما (بازو)توجهي نكردو هم چنان به تعقيب ماه پرداخت.ماه هم پرواز كردو بالا و بالاتر رفت تا به آسمان رسيد.شعاع هاي نقره اش تاريكي زمين را مي شكافت و ساكنان زمين مي توانستندبا وجود شب جلوي خود را ببينند.همگي با تعجب فرياد زدند: -آه از امشب مي توانيم ماه را هر شب در آسمان ببينيم! بازو ناراحت از تعقيب ماه دست برداشت و از پشت بام پايين آمد.دهان و دوستان خشمگين از (بازو)خواستندماه را فورا بر گرداند.و الا حسابش را خواهند رسيد.بازو التماس كنان گفت: -من نمي توانم اين كار را انجام بدهم ،خواهش مي كنم اين كاررا از من نخواهيد! بازو سعي مي كردبا دادن وسايلي عوض ماه آن ها را راضي كند.ولي بيهوده بود.دهان و دوستانش بر خواسته خود پافشاري كردند.سرانجام پير مردان روستا بحث را خاتمه دادند: -بازو بخاطر اين كار محكوم است و براي مجازات بايد هميشه خدمتكار دهان باشد. امروز نيز بازو خدمتكار دهان است،چون هميشه به دهان غذا مي دهد!(بازو )محصول جمع آوري مي كند ،ميوه مي چيند،ماهي صيد ميكندو....خلاصه او همه اين كارها را به خاطر (دهان)انجام مي دهد.(پا)نيز هنوز براي خودش راه مي رودو بعضي وقتها هم به جاهايي ميرود كه انسانها نمي خواهند! پايان
برچسبها : قسمت - دوم - افسانه - گردش
1

